زنگ پنجم، انسانیت!

انسان امروزی دشمن انسانیت است؛ و همدست با دشمنانش.

چرا که، پا در قلمروءِ قدغن «علم» نهاده، بی آنکه چیزی از «هنر» بداند. هنر، مقدمه‌ای بر دیگرْ علم‌هاست. علمی خارج از ابعاد دیگرِ علم‌ها! به زبان ساده تر، شیمی خوانده (بشر را می‌گویم)؛ باب هایش را یکی پس از دیگری فتح نموده و حالا خودش مانده و چندین کوادریلیون الکترونِ دمِ بخت! به زبان ساده تر، بمب هسته ای؛ به زبان ساده تر، مرگ میلیون ها انسان؛ به زبان ساده تر، به سادگی فشردن یک دکمه ...

یا ریاضی خوانده؛ از این رو می‌داند که از چه فاصله ای و با چه زاویه ای و ... باید شلیک کند تا بر سر هدفش نازل شود!

زیست خوانده! بنابراین باید بداند بیماری ای که تنها با تغیر ساده ای در خوراک روزانه درمان میشود را چگونه با «پول» و چاقو و تیغ و خون درمان کند!

(البته بحث زیست گسترده تر از شیمی و ریاضی و این هاست. از دید من، زیست شناسی تنها چکشی‌ست بر عمیق «زندگی کردن»! به زبان ساده تر، یعنی جایگزینی یک «فهم» با «هوشی» سطحی ... به زبان ساده تر، یعنی «گذر» از عرفان به (در بهترین حالت) فلسفه! مانند تفاوت راه رفتن و درس خواندن! و به زبان ساده تر یعنی فروختن یک (مثلا) X که با کیفیت است؛ برای خریدن نسخه‌ی بی کیفیت و ارزان‌تر همان کالا. در حالی که می‌دانیم پول باقی مانده از این فعالیت، هیچ است! به زبان ساده تر، یک کلام: «پس‌رفت» و بس!)

فرض کنید شیمی نبود؛ ریاضی و زیست نبود. اوج درگیری ها با ضربه‌ی سنگی بر سر این و آن خاتمه می یافت! و دیگر حاجتی به گلوله و موشک نبود!

منتقدان این مکتب اصولاً از فواید علم و پیشرفتش می‌گویند. آری! رشد علم جلوی بیماری هایی را گرفت، بیماری‌هایی که خود ساخته بود! چرا که اگر بیماری نبود، پزشکی نبود؛ و اگر پزشک نبود، «پول» با «سرعتِ» کمتری در بین جیب ها می چرخید! و اگر چنین می شد، دنیا کم تر شبیه یک جیبِ آتش گرفته بود که از آن پول «شریان» می‌کند.

نقدها به جاست!! اگر تیغ جراحی نبود، چگونه گلوله های آهنین را از یک تن پاره پاره خارج می کردیم؟!

یا چگونه میتوانستیم خانه‌ای بسازیم با امکانات بالا و یک زندگی آرام تا در یک ساختار از پیش نوشته شده به دنیا بیاییم، زندگی کنیم و در نهایت هم در راه خدمت به گسترش ساختاری که هیچوقت حتی نشناختیمش (!!!) بمیریم؟! (این یکی جای بحث دارد!)

به تاریخ نگاه کنید؛ هر فرقهٔ ساختارشکن ناخودآگاه از زندان‌های ... سر در میآورد! «ساختار» تنها یک حصار مصنوعیست برای «حاکمیت»، «کنترل» و در نتیجه «قدرت»! که از یک ذهن کثیف خلق شده؛ ذهنی شاید متشکل از چندین مغز! هر آنچه خارج از این حصار باشد، دیگر کنترل و قدرتی بر آن نیست! و این، خلاف «معنای» قدرت است. و اینجاست که زور دست به کار می‌شود؛ از این قرار که فرد (یا شاید هم جمعِ!) ساختارشکن را کت بسته (!) به یک حصار خاص تر می‌کشانند: زندان‌های ...

/ 2 نظر / 67 بازدید